«هیچ وقت فکر نمیکردم روزی با چنین خبری روبهرو بشم. وقتی دکتر به آرامی گفت “تشخیص سرطان است”، لحظهای همه چیز تاریک شد. قلبم تند تند میزد و انگار دنیا روی سرم خراب شد. از همان لحظه، هزاران سؤال و ترس به ذهنم هجوم آورد: چرا من؟ چه میشود؟ آیندهام چه خواهد شد؟
اما بعد از شوک اول، به خودم گفتم که هنوز تمام نشده. هنوز امید هست. هنوز میتوانم مبارزه کنم. شاید مسیر سخت و پر پیچ و خم باشد، اما نمیخواهم تسلیم شوم. هنوز میخواهم لبخند بزنم، هنوز میخواهم زندگی کنم و هر روز ارزشمندش را احساس کنم.
میدانم درمان طولانی و دردناک خواهد بود، و روزهایی خواهد بود که اشکهایم سرازیر شوند و حس کنم طاقت ندارم... اما تصمیم گرفتم به جای ترسیدن، انرژیام را روی زندگی متمرکز کنم، روی آدمهایی که دوستشان دارم، روی لحظاتی که هنوز در انتظارم هستند.
شاید این مسیر تلخ باشد، اما من میخواهم نشان بدهم که حتی وقتی سختیها بیش از حد به نظر میرسند، امید و اراده میتوانند نور کوچکی باشند که تاریکی را میشکند...»
هنوز به خانواده ام نگفتم دکتر گفته خیلی شدیده و باید سریع شیمی درمانی رو شروع کنم چطوری به خانواده ام بگم ؟؟؟