انگار ک بعضی از صحنه های زندگیم دوباره اومد جلو چشام وقتی این فیلم ملی رو دیدم 😢 شکای شوهرم و وقتی بی دلیل زد تو گوشم وقتی مدام مواظب بود وقتی دوس دختر سابقش بهم زنگ زد و کلی چرت و پرت گفت خیلی بده خیلی سال اول زندگیمون حس زندانی رو داشتم 😢 الان با شوهرم میدیدم دلم پر شد گریه کردم گفتم توام اینجوری بودی اونم فقط گریه کرد😭😭
چطوری تونستی تحمل کنی؟ چه نیرویی بود که کمکت کرد؟ ببخشید میپرسم مگه دست روت بلند کرده بود که میترسید ...
دوبار زده بود تو گوشم چن بار با کمربند نشسته بود جلو ک ازم اعتراف بگیره ک با برادرش هستم یا نه😢 تنها چیزی ک منو نگه داشت فقط تنهایی بود چون باید خودم زندگیمو می ساختم اگه طلاق میگرفتم هیچ کس منتظرم نبود بابا یا برادری هم نداشتم ازم دفاع کنه فقط صبر کردم و محبت اعتمادشو جلب کردم بهش گوش دادم