من عموهام شاید بد باشن ولی خب کاری ندارن باهامون
ولی امان از عمه هام فقط دعا میکنم الهی خبر مرگشون بیاد
از هر فرصتی استفاده میکنن تو خونه مون دعوا راه بندازن
از دلخوری مون عشق میکنن یکیش زندگیش رو هواس ولی بازم به دنبال اینه دعوا راه بندازه تو خونه مون
اینقدر قلبشون سیاهه که یکی از عمه هام از وقتی با مامانم حرف نمیزنه هی میخواد خودشو به بابام نزدیک کنه درحالی که قبلش یادش نمیوفتاد داداش داره
فقط ارزوی مرگشو دارم
با اینکه این همه بدی کردن ولی بابام جونش در میره براشون انگار چه تفحه ای هستن کلا چشم شو رو هرچی بدیه بسته به جای خدا اونارو میپرسه هیچ وقت حلالش نمیکنم بیشرفو