سلام
در ادامه ی تاپیک قبلی و انرژی های خوبی که ازتون گرفتم🫂
یه سری داستان عجیب براتون تعریف کنم.
اگر دوست داشتید تا آخرش بخونید🫂😍دوستتون دارم
بچه ها من خیلی گناه کردم تو زندگیم.....یعنی مدل به مدل یعنی هر بدی که بگید من دارم.
حتی نماز هم نمیخونم روزه ام نگیریم ولی شدیداً قلبا به خدا اعتقاد قلبی دارم.
یعنی حرف زدنام با خدا رو باید ببینید🤣🤣🤣🤣احمق احمق میشینم شبیه چجوری با دوست.....با خدام همینطور....میگم آقا من هم تنبلم هم بدم اما مثلاً فلان چیز پای خودت...
پیرو تاپیک قبلی.....
مادر همسر من خیلی تلخ زبونی داره.
بعد حرفاشو چهل دفعه تکرار میکنه هم تو ذهن عروس بشینه هم پسر
نمونه حرفاشو بگم....
مثلاً وایساده الا و بلا یک یا دو بچه بعنوان نوه کافیه
آقا ما شاید بخوابم ده تا بیاریم یا اصن نیاریم🤣🤣🤣🤣 این یک مسئله شخصیه بین زن و شوهر
یا مثلاً بچه برکت رو میبره🫤🫤🫤🫤چون خیلی هزینه داره.....نمیتونم بگم چقدر پول دار ولی خسیسن.....بقران دروغ نگم سرمایه ی پدر همسرم بالغ بر پونصد میلیارده ا....
یا مثلاً به من.....اگر نازایی بیا برو پیش دکتر جاریت🤣🤣🤣🤣🤣کلا بلا نسبت شما بیشتر هول و هوش روابط و مسائل مثبت هجده🤣🤣🤣
جاریای من دو تان....
هرجفتشون دو تا آوردن سر دومی گفتنشون به قدری ناراحت شده که جاری ها فهمیدن و دل شکسته شدن
دیدید تاپیک قبلی گفتم سرم درد میکنه؟
من همسرم نزدیک یک ساله عملا بیکاره......
به من میگه تو خیلی استرسی ای نکنه بچه ای که به ما بدی مریض باشه؟
یا چیه؟؟؟؟شوهرت اومده به من میگه یه چهارتا میخواد بیاره(شوهرم شوخی کرده)نهایتا دو تا پسر من توان اعصاب نداره....
آقا من هی سکوت میکنم و ساده ساده به خدا میگم....
گاهی گریه گاهی میزنه به سرم فقط میخندم....
تا شد دو سال پیش....من هروقت ناراحتیامو از مادر شوهرم به همسرم میگفتم برام شر میشد......نه شر ساده ها......جنگ.....
همسرم متهمم میکرد به حساسیت و.....که مادر من خوبه تو بدی و.....به همسرم یه بار تو دعوا گفتم اگر من بدم که خدا جوابمو بده اگر مادرت.....خدا به قدری گرفتار خودش بکنتش که من رو فراموش کنه.همین شد.....یک ساعت بعد این حرف من....مادرش هراسون که باید برم بیمارستان.مادر مادر شوهرم حالش خراب....شوهرم شوک شد.....خلاصه من هروقت دلم سنگین شد مادر شوهر من رفت بیمارستان جوری درگیر مادرش شد از من تا مدتها دست برداشت.....
همسرم از من دیگه میترسید که تو نفرین کردی...گفتم شاید حق بوده.....چون من حتی به مادر خودمم غمم رو نمیگم و میسپارم خدا....
بروز مادر همسرم اومد پیشم که میخوان برن شمال..... سر همین کاراش....شاید بگید من چقدر بدم اما دیوونه م زده بود بیرون و هی با خودم زیر لب میخندیدم میگفتم ای بری برنگردی ای برید زیر چرخ تریلی😔😔😔😔آقا من هی اینو میگفتم....فلان حرفو زدی ای بری زیر چرخ کامیون.....از سفر برگشتن اومد پیشم که وای چهل دفعه عجیب داشتیم میرفتیم زیر چرخ کامیون🥺😔
به چند وقت پیش یه حرفی زد بلند تو راه پله داد زد....من به دلم افتاد که دیگه به من بود.....به همسرم گفتم باز هم شر شد برام.....تو دلم نیت کردم گفتم اگر با من بودی خدا گلوتو ببنده.....مادر شوهرم آسم داره....
از اون روز سرفه ش شروع شده نمیتونه راحت حرف بزنه.....اومد بهم گفت خوب شده بودم نمیدونم چرا همش احساس خفگی میکنم😔
بخدا ما کوچیکتر خدامون بزرگه😔
ببخشید طولانی شد....
اگر شما جایی بهتون ظلم میشه باور کنید خدا هست🫂😍