سلام امشب بی خوابی به سرم زده....
سرم درد میکنه.....اما یک چیزی که هست از ننه من غریبم بازی بیزارم.اما اینجا یکسری حرف هست که اگر دوست داشتید تا آخر بخونید🫂برای منم دعا کنید😘
من سال نود و هشت ازدواج کردم سال نود و نه هم عروسیم بود.عروسی ام نگرفتیم.چرا؟چون همسرم همون سال دویست میلیون تو بورس ضرر کرد و حتی وام ازدواجش هم تو اون دویست تومان از دست داد و البته کرونا هم شد و ما از خدا خواسته به بهونه کرونا اومدیم سر خونه زندگیمون.....اما.....داستان های من از جایی شروع شد که من قبول کردم واحد بالایی مادر همسرم بنشینم....اگر ازدواج صد در صد سیاست لازمه....فکر کنید پیشکسوت زندگی کنید یه نهصد درصد دیگه ام باید بزارید روش...یعنی هزار درصد سیاست.....حالا چرا؟
اگر دعوا کنید صداتون میره خونشون چشم غره میرن و باهاتون در میوفتن...
مهمون بیاد خونشون وظیفه تونه حتما برید حتی اگر مریض باشید
هر مهمونی بیاد خونه تون.....می فهمن....
هرجایی سفر بخوای بری میگن کی بریم؟یعنی همگی
خرید لباس جدید میفهمن و قیمت میپرسن
وقتی از خرید میایم به مشمع های خریدمون زل میزنن تا بگیم چی خریدیم
میخوایم بریم بیرون مادر شوهرم یهو میره بیرون که کجا😂😂😂😂😂
و در نهایت اگر اگر اگر واقعا دخالتی هم نباشه که هست.....
شما فکر میکنین هست و همین آزار دهنده ست.
بخدا که به تحصیلات و موقعیت اجتماعی هم نیستا همین مادرشوهر بنده معلم بوده.....
خلاصه که هرچقدرم خوب......
اما از من به شما نصیحت خواهرانه که شده برید طلا بفروشید یا قرض کنید خونه خودتونو شده پنجاه متر بخرید.....
که زندگی با خانواده ی شوهر هرچقدرم خوب.....تایید نمیشه....
خودم قبول کردم که.....دست خودم بشکنه🤣