من میخاستم برم یجا بهش گفتم میای؟از جن روز قبلش داشتم بهش مبگفتم.. یا میگفت بزار ببینم امتحان ندارم جور میشه یا ن
بعد اون روز خودش زنگ زد گفت سرما خوردم نمیتونم باهات بیام
بعد ما شبش دعوت بودیم اونجا رفتم دیدم اصن اونقدر حالش بد نیست
خلاصه از این بگذریم
مقنعه سرم بود رفتم شال بردارم بپوشم
بعد اومد بهم گفت این شالو در بیار مادرشوهرم خریده😐
من از ناراحتی زیادم شالو دراوردم همینجوری باز مقنعه پوشیدم انقدر بیشعور بازی دراورد بعدش حداقل نیومد بگه بیا یه شال دیگه بپوش.. نه خودش نه خالم چون فهمیدن ناراحت شدم
الان یک ماهه گذشته حتی ی زنگ نزده
ب خالمم یچیزی میگیم میگه شما ب دخترم حسودی میکنید ک اینجور میگید😐