امروز روز یاداوری رفتارای سمی شوهرمه
وای بچها ما تازه خانه دار بودیم رفته بودیم شمال خلاصه یک چند تا ماهی خریدیم گفتیم ایشالله باهم سریع بعدی ک اومدیم ببریم کباب کنیم بخوریم
بعد من خیلییی هوس ماهی کرده بودم ولی خب چون همچین قراری گذاشتیم دیگه درستش نکردیم!
بعدش من رفتم شهر مامانم اینا من شهر غریب زندگی میکنم شوهرم مرتب ماهیا رو ورداشته بود با دوستاش کباب کرده بود خورده بود
و من هنوز ک هنوزه چشمم توی اون ماهیاست هزار بارم بهش سرکوفتشو زدم بعدش منو برد ماهی بیرون بخوریم از دلم در بیاد ولی اصلا از دلم در نیومده
یعنی واقعا یاد کارای شوهرم میوفتم گریم میگیره
الانم بغضم گرفت
من ماهی نخورده ک نیستم من سر احترامی ک نذاشت عصبی شدم و کینه شد برام
بعد مشاور میگه سعی کنین حل کنین خب این الان به غی فراموشی چطور باید حل بشه