دیشب بهم گفت اگ خسته نیستی بیا صبح بریم میخواست بره برای کار اداری گفتم نه میام ساعت ۸ صبح امد دنبالم براش ی لقمه ام صبحونه گرفتم بخوره امدم تو ماشین دیدم چ تیپی زده ی ذرع حالم گرفته شد ی ده دقیقه بعد گفتم برای کار اداری انقدر تیپ زدی یعنی من کنارت نبودم همینجوری میرفتی گفت مگ من ادم نیستم همش باید لباس کار بپوشم خلاصه اصلا دیگه باهم حرف نزد هی دستشو گرفتم بوسش کردم اما انگار نه انگار ماشین پارک کرد ک برع گفتم منم بیام گفت نه بشین تو ماشین درصورتی ک اونجا کلی ادم زن و مرد بودن منو ۴۰ دقیقه تو ماشین گذاشت اخرم نشست اصلا حرف نزد گفتم تموم شد گفت اره گفتم چرا اینجوری میکنی گفت باید یاد بگیری خوب باشی درست حرف بزنی گفتم چشم بغلش کردم دستمو گذاشتم گردنش ی لحظه ب ریشاش دست زدم یکم اروم کشیدم گفت ای دستمو یهو انداخت اون ور گفت نکن دیگه اه دردم گرفت منم کلن رومو کردم اون ور اشکام همینجوری میامد گفتم تو لیاقت نداری من بخاطر تو الان اینجام باهام اینجوری رفتار میکنی
برگشت گفت من لیاقت ندارم اصلا گوه خوردم وارد این رابطع شدم دیگه نمیخوام دیگه نمیکشم همینجوری صداشو برد بالا تو بچه ای نمیفهمی خسته شدم از این بچه بازیات برو دنبال زندگیت گفتم تو برو گفت میرم دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم گفتم نکن همینجوری با صدای بلند حرف میزد گفت به مامانت زنگ میزنم ک من دیگه با تو نیستم زنگم زد منو نزدیک خونه پیادع کرد اما نزفتم خوته وایساد تا مامانم بیاد منم ببره خودشم رفت بنظرتون الان کار درست چیه درضمن هنوز عقد نکردیم اما کلن خانواده ها درجریانن ۳ سال تو رابطیم