امروز یه خواستگار اومده بود یه شغلی داشت که من روی اون شغل حساسم اصلا دوست ندارم اون موردرو. به خانوادم گفتم که اونو نمیخوام یه جنگی برپا شد که چرا توانقدر احمقی خاک توسرت کنم و ازاین حرفا که الانم داره باگریه تایپ میکنم من حدودیه سال پیش یکی از همکلاسی های دانشگاهم رو به خانوادم معرفی کردم واونازنگ زدن و سریه مشکلی نشدکه اون موقع وصلت صورت بگیره اما مشکل داره حل میشه و قراره این روزها زنگ بزنن دوباره. خلاصه با نهایت بی احترامی بهم گفتن که نکنه هنوز منتظر اون.... هستی واینم بگم خواهرم باعث صددرصدی تمام این وقایع شد چنددقیقه قبل دیدم مادرم باهاش تلفنی حرف میزنه و مادرم دوباره داشت بهم فحش میداد که اره بی لیاقته خاک توسره به گوه خوری میفته وازاین حرفا که گوشی رو گرفتم و گفتم چرا توی زندگیم دخالت میکنی من کی توی زندگیت دخالت کردم که الان اینکارومیکنی؟ نظرتونو بهم بگین حالم خیلی بده کارم درست بودیانه؟ به خدا دیگه بریدم از دستشون