هیچ وقت از ته دلم از خودم و وضعیتم راضی نبودم...
با خودم گفتم شاید به خودم برسم حالم بهتر بشه
لاغر کردم به پوستم رسیدم اوضاع بهتر شد ولی ... گفتم برم دانشگاه احساساتم تغییر میکنه اجتماعی تر میشم دوستای جدید پیدا میکنم . پیدا هم کردم اما بازم عمیقا تنهام
هر روز هم همه چیز بی رنگو رو تر میشه
هیچ چیزی دیگه به اون صورت خوشحالم نمیکنه
شاید واقعا دیگه چیزی درونم عوض نشه
خلا رو تو وسط قلبم حس میکنم
کتاب مغازه خود.کشی رو کسی خونده؟
حس میکنم تو همون شهرم
شهری خاکستری آلوده مردمی بی ذوق و خودخواه
یه دنیا فاصله افتاده بین هممون
اصلا باورم نمیشه چطوری یه هو همه چی انقد تاریک شد
به روی خودم نمیارم ولی جدی جدی چرا این طوری شدم