دیشب مثل سال قبل شب یلدا شیفت بیمارستان بودم
با خودم گفتم حتما امشب خلوته چون بقیه مهمانی دارن یا دور هم جمع هستند
ولی خلوت نبود...
هرکس با یه درد بزرگی به امیدی اومده بود..
مادری اومد سرطانی و تحت شیمی درمانی با حال خیلی بد ، داشت میلرزید ، به دخترش که همراهش بود گفتم باید بستری شه، کارهای بستری رو انجام بدید
مادرش گفت نمیتونه انجام بده، ناتوان ذهنیه...
قلبم تیر کشید تو دلم گفتم قربونت برم خدا یه درد میدی، دو درد میدی، حداقل درمانش هم بده...
لابلای بیماران آنفولانزا ، یکی رو آوردن داخل با کاهش سطح هوشیاری
گفتم چی شده، همراهش گفت یه ورق قرص اعصاب خورده که بره برای همیشه...
آخه امشب؟ شب یلدا....؟
دیدم برای خیلیا شب یلدا معنایی نداره... ذوقی وجود نداره...
شب من هم بین این همه امید ناامید ، یلدا شد...
فقط تونستم با لبخندم و توجه به بیمارام دلشون رو شیرین کنم که بشه تنها شیرینی امشبشون...
خدا جون هوای ما بنده هات رو داشته باش که خیلی بهت نیاز داریم این روز ها....
💖💖💖