بچه ها چهار ساله من ازدواج کردم و به طور سنتی آشنا شدم با شوهرم و خانوادش بعد از تهران پاشدم اومدم شهر دیگه تو روستا بعد خودمم مقصر بودم تا حدی ولی خوب بلد بودن نقش بازی کنن از همه لحاظ با هم مشکل داریم تربیت خانواده همه چی زمین تا آسمون فرق داره شوهرمم بچه ننه و اصلا فکر زندگی نیست و فقط فکر مادر و خانواده و یه مادر خودشیفته داره دست از زندگی ما برنمیداره دخالت فضولی سلطه گری تو یه حیاطیم باهاش و خودش رو مالک و صاحب پسرش میدونه هیچ رو زندگی ما هم تسلط داره بعد یه کاری کرده شوهرم صدشو برای اون میزاره از همه لحاظ مالی عاطفی 30درصد برای من میزاره آنقدر که اینو من کنار مادرش میبینم کنار خودم نمیبینم بعد مثلا مادرشو میفرسته مسافرت و براش همه کار میکنه ولی برای من اصلا مثل قدیما تو یه حیاط هستیم با مادرش و دستشویی تو حیاط و شهر سردی هم هستیم عذابه برام دستشویی رفتن نصفه شب باید خودمو نگه دارم که فقط این مسیر رو تا ته حیاط نرم برگردم صد بار هم مثلا گفتم یه دستشویی بساز سخته سریع بهش برمیخوره و آره اینجا رو باید بکنم دستشویی چی حالا برای مادرش بود آسمون به زمین میومد باید درست میکرد بعد خود شوهرم تا حدی خودشیفتگی داره و اخلاقای بد دیگه مشاور هم رفتیم بی فایده بوده یعنی اثری نداره من واقعا خسته شدم و دلسرد از این زندگی داخل خونم همه چی دارم ولی اینا نمیشه زندگی که خسته شدم خودم پدرو مادرم فوت شدن اینجا غریبم نمیدونم چیکار کنم