سلام وقتتون بخیر
من با اقایی به تازگی تقریبا نامزد کردیم یعنی توی مرحله آشنایی هستیم من این اقارو نزدیک ۵ . ۶ سال هست ک هم خودش و هم خانوادشو میشناسم و باهاشون ارتباط خانوادگی داریم
اوایل همه چیز خوب بود بعد از یه مدت گیردادن های الکیش شروع شد کوچکترین صحبتی با همکارام میکردم گیر میداد. اگه میگفتم با بابام میخوام از سرکار برگردم خونه انقدر میگفت معلوم نیست با کی داری برمیگردی که من لحظه ای فیلم میگرفتم. یا اگه سرم شلوغ بود گوشیم سایلنت بود یا سرکار بودم نتونستم گوشیو جواب بدم هزارتا انگ بهم میزنه که معلوم نیست اونجا چیکار میکنی و این حرفا اگر لحظه ای اینترنت گوشیم روشن باشه و جواب پیامشو ندم دیگه شر به پا میکنه یه جوریه ک دیشب وایساده در خونه ما ک من از سرکار برگردم برم خونه بعد رفت خونه سر و تمام دعوای دیشب سر این بود که من یه دقه رفتم برف و ببینم و برگردم محل کارم گوشیم دستم نبود به یک دقیقه نرسید که زنگش زدم و شروع کرد به شک کردن و گفت با هرکی هستی خوش باشی.....
دوستان تمام ذوق و شوقی که تو دلم داشت و گرفته
فقط ترس تو دلم انداخته
ففط نشسته ببینه من چیکار میکنم ک بهم گیر بده و دلیل جدا نشدنم رابطه .... بود که بینمون اتفاق افتاده ولی دیگه واقعا خسته شدم ازش