بیا، دستت را روی سینهام بگذار.
میبینی؟
این ضربههای تند و بیقرار، نامت را میزنند.
هر بار که نگاهت به سویم میآید،
قلبم مانند برگِ پاییزی در وزش تندباد میلرزد
نه از ترس،
بلکه از هیجانی شیرین که وجودم را فرا میگیرد.
دوست دارم وقتی نامت را زمزمه میکنم،
قلبم چنان بلرزد که گویی تمام ستارههای آسمان
در قفسهی سینهام رژه رفتهاند.
دوست دارم صدای خندهات چنان توفانی در من ایجاد کند
که وجودم را تا ریشههای موقرم بلرزاند،
و بعد، در آغوشت آرام گیرد،
آرام... اما همیشه آمادهی لرزیدن دوباره.
دوست دارم این لرزش،
مانند نوازشِ ملایم باران روی شیشه باشد،
یا مانند لرزشِ بال یک پروانه پیش از پرواز.
لرزشی که نه از سرما،
که از گرمای بیپایانِ عشقت باشد.
باشد که هرگز از این لرزش نترسی –
این نشانهی زنده بودن قلبمان است،
نشانهی آنکه عشق،
آتشی است که میسوزاند،
اما هرگز خاکستر نمیکند.
بلکه همیشه،
همیشه میتپاند و میلرزاند...
حتی در ساکتترین لحظهها.