یه بابایی اومده بود مهمونی خونه ننه شوهرم بودم.. بهد برداشت به شوهرم گفت ان شالله دفعه دیگه بیایم تو رو چی صدا کنیم ابو چی صدا کنیم؟ منظورش بجه دوم بود یعنی
شوهرم از خدا خواسته گفت ان شالله ابو بنیامین
من خودمو زدم به نشنیدن بعد شوهرم گفت ها زینب نظرت چیه منم گفتم چی چیزی گفتی گفت اره بنیامین خوبه؟همه هم نگاهمون میکردن من گفتم اهان همسایه رو میگی نمیدونم خب بچه اوناس ما اسم انتخاب کنیم زشته بعد اون یکی زنه گفت نه دیگه بچه خودتون بیار بیار منم گفتم من تصمیم به تک فرزندی دارم دخترم تک باشه و لوس باشه با پر ردیی گفت نه نه نه نمیشه خب .. منم گفتم همینطوری راحت ترم تک فرزند باشه شوهرم قررررنز شد یعنی اخه رو در وایسی داره باهاشون