دوهفته پیش خونمون رو دزد زد و من خیییلی ترسیدم و چندروزی بالا خونه مادرشوهرم موندم (توی یه ساختمونیم) بعد که قفل رو عوض کردیم و اینا اومدم پایین .دوروز پیش دزد اومده روی پشت بوم اهن برده با اینکه مادرشوهرم اینا خونه بودن .دیروزم پدرشوهرم اومده میگه دزد رفته خونه ی بغلی و دیده خونس فرار کرده حالا دیروز رفتن شهرستان .مادرشوهرم اومد خدافظی گفتم وای کجا میرین دزد میاد میخنده میگه ولم کن بابا.منو توی کل ساختمون تنها گذاشتن
من تکه ای از پازل خداوندم،میدانم آفریدگاری دارم که همیشه بوده،همیشه هست،رهایم نمی کند،عدم درقاموس پروردگارم واژه ای بی معناست...من قطعه ای اززندگانیم،تکه ای از پازل هستی،خدایم مرا آفریده تا آینه ی او شوم..آفریده تا جان ببخشم،امید دهم،من تکه ای از پازل زندگی هستم،اگر خود را گم کنم همه چیز وهمه کس ناقص می مانند.من باید آگاهانه زندگی کنم تا پازلی که خدا چیده بر هم نریزد.❤👨👦👶👼❤