مامان بزرگم تنها زندگی میکنه.
بعد بابام امروز گفت برو پیشش شب بمون
(چون نوبت بابام بود ولی کار براش پیش اومد من اومدم)
خلاصه مامان بزرگم عادت داره ساعت نه و خورده ای جا میندازه
منم چون ظهر نخوابیده بودم خوابیدم.
بیدار شدم یه تقریبا چهل دقیقه پیش دیدم یه چی وسط حال نشسته جیغ زدم بلند شدیم دیدیم مادر همسایمون اختلال داره همینجور در خونه مامان بزرگم از این کش ها داره باز کرده اومده تو خونه...
وای خیلی بد بود آب طلا اب قند هر چی خوردم آروم نشدم چرا اومدم اینجا اخه😭
فردا هم باید برم سرکار اصلا حالم خیلی بد شد