مزن آتش به احساسم چه حیرتـهاست در چشمت
به دل داغی گران دارم ز بس غوغاست درچشمت
نگاهت می برد دل را به هر سو یی که میخـواهی
مرا دیوانه می خواهی واین پیداست در چشـمت
دلـم هـمـواره ســرگـردان ، تــمام فـکـر و ذکرم تـو
به لبخندی ز سیمایت غـمی پیـداست در چشـمت
ردیف و قــافیـه از من هـمه شـعــر و شعور از تـو
تـمـام واژگان مدهوش عجب بلـواست درچشمـت
هــزاران شـعــر پـر شــورم میـان دفترم خاموش
غـزل هـا بـر زبان داری، ولی نجـواست در چشمت
به ظاهــر بر لبت لبخــند و ازچـشـمت شـرر خـیزد
غـمت در دل نـهان کـردی ولی گیراست در چشمت
ز بــارانی که می بارد بـر این " شعـر طرب اتگیـز "
ز اشـک پـشت پلکانت، شب یلـداست در چشـمـت
بـــه تاب مــوج گیسویت، ز کـف بـردی دل دلــدار
هزاران غمزه ی پنهان چه پا برجاست در چشمت
دل " ناصـح "به سـودا ی وصـالت پر زنـد هـر دم
خدا میدانـد و این دل چه واویلاست در چشمت