2777
2789
عنوان

شعرانه

11 بازدید | 0 پست


مزن آتش به احساسم چه حیرتـهاست در چشمت

به دل داغی گران دارم ز بس غوغاست درچشمت


نگاهت می برد دل را به هر سو یی که میخـواهی

مرا دیوانه می خواهی واین پیداست در چشـمت


دلـم هـمـواره ســرگـردان ، تــمام فـکـر و ذکرم تـو

به لبخندی ز سیمایت غـمی پیـداست در چشـمت


ردیف و قــافیـه از من هـمه شـعــر و شعور از تـو

تـمـام واژگان مدهوش عجب بلـواست درچشمـت


هــزاران شـعــر پـر شــورم میـان دفترم خاموش

غـزل هـا بـر زبان داری، ولی نجـواست در چشمت


به ظاهــر بر لبت لبخــند و ازچـشـمت شـرر خـیزد

غـمت در دل نـهان کـردی ولی گیراست در چشمت


ز بــارانی که می بارد بـر این " شعـر طرب اتگیـز "

ز اشـک پـشت پلکانت، شب یلـداست در چشـمـت


بـــه تاب مــوج گیسویت، ز کـف بـردی دل دلــدار

هزاران غمزه ی پنهان چه پا برجاست در چشمت


دل " ناصـح "به سـودا ی وصـالت پر زنـد هـر دم

خدا میدانـد و این دل چه واویلاست در چشمت


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108