مستاجر، دایی شوهرم بودیم، بعد سه سال، زندگی و همسایگی، که چقدر به من اطمینان داشتن
ی تهمت به من زد دایی پیرش
که از سوپریشون چی برداشتم....
ی مدت سرطان گرفته، من نمیرفتم دیدنش
گفتم دوست ندارم تو این حال خرابش برم، گناه داره
من دیروز رفتم بیمارستان ی دارو بخرم، گفتم تا اینجا اومدم برم ملاقات... .
وای خیلی گناه داشت، شده بود پوست واستخوان
پشت دستش سه تا بوس کردم
تا منو شناخت رفت زیر پتو گفت سرم درد میکنه
منم که از اولی که وارد شده بودم اشک میرختم وبیصداگریه میکردم، سریع خدا حافظی کردم، زیر باران همینجور گریه کردم تا رسیدم خونه
خیلی چندسال بخاژر تهمتش بلا کشیدم
ولی دیروز باعث شد، بیشتر مواظب رفتارم باشم
گناه نکنم
وابسته دنیا نشم
کارهای بیهوده نکنم