نمیدونم واقعا چرا دلم میخاد برگرده شاید چون همیشه دلم میخاس منم ی خانواده داشته باشم یه نفر باشه کم و بیش بود پیشم ولی باز یه امنیتی داشتم الان دوباره تنها شدنم کلافم کرده انکار باز رسیدم به نقطه صفر
خیلی دعوا داشتیم شوهرم بچه ننه لوس دهن بین بود اهل زندگی نبود ب اصرار خانوادش زن گرف همیشه میگف حق بامنه و احازه نمیداد من حرف برنم حتی قهر میکرد باید میزفتم معذرت خواهی میل جنسی نداش کلا انکار دخترونه بود رفتارش مثل ی مرد نبود
نمیدونم فعلا تو دوران سوگم من خیلی ادم مغروریم بدجوری سرفکنده شدم با این مرد...یجوری من و خانوادمو شکنجه روحی داد که یه چسم خونه یه چشم اشک...ولی باز با اون حال دلم میخاس همین زندگی نکبتو حفظ کنم شاید دچار سندرم استکلهم شدم اصلا روانم بهم ریخته میدونم ب نفعمه اما اصلا دلم نمیخاد سوژه دیگران بشم