قاصدک گریه مکن، بر دل دیوانه ی ما
مصلحت نیست چنین حال، به ویرانه ما
ساقی ما نه چنانست که می پنداری
جرعه ای عشق کفاف است به پیمانه ی ما
قاصدک گو به سفر کرده که از دوری او
جام تلخست مرا، محرم میخانه ی ما
روزگاریست که از دوری او میسوزیم
چکنم نامه بری نیست به پروانه ی ما
قاصدک گو قدمی رنجه نماید به ثواب
تا منّور شود افاقِ... سیه خانه ی ما
در دلم نیست به جز عشق تو وُ سودایی
چه ثمر است به جز عشق ، به کاشانه ی ما
قاصدک گو که خیالت همه شب مونس ماست
از غم توست... همه، نعره ی مستانه ی ما
همه سودای تو دارم به تو می اندیشم
جز رخت نیست در این خانه و بتخانه ی ما
به که گویم چکنم؟ نیست مرا همدم غیر
غم هجران تواست... وُ، دل دیوانه ی ما