دیروز جاریم زنگ زد که میخوام بچه هامو رو ببرم شهر بازی از اونجا هم بریم شام بیرون شما هم بیایین
راستش بچه هام درس داشتن و اینکه ما بدهی داریم نمیتونستم بگم میاییم درس بچه ها رو بهونه کردم نرفتیم .بچه ها فهمیدن که زن عموشون چی میگه کلی گریه کردن .هرچقدر توضیح میدادم نمیفهمیدن چرا میگم نه
دیگه نمیکشم خسته شدم .
یه خونه یه ماه پیش خریدیم ۵۰۰چک داریم .اگه الان طلاهامو میفروختم خونه میخریدیم بدهی که نداشتیم هیچ یه چیزی هم تو جیبم میموند
کلا کلافه شدم حس و حال زندگی کردن رو ندارم نمیدونم چه کنم احساس میکنم درحق بچه ها ظلم کردم طلاهایی که با هزار زحمت بدست اورده بودیم دادیم رفت چند سال نخوردن نپوشیدن احسلس میکنم بی فایده بوده
اگه یه کم دست نگه میداشتم خونه نمیخریدم مجبور نبودم انقده بچه هامو اذیت کنم و دلشون رو بشکنم