دوستان من ۴ماهه زایمان کردم.توی بارداریم افسردگی خیلی وحشتناک گرفتم در حدی که دنبال راه اسون برا خودکشی بودم تا از اون همه عذاب روحی راحت بشم.۴ماه اخر بارداری و ۴ماه بعد زایمانم(در کل ۸ماهه)که خونه مامانم هستم.چون همسرم اکثرن ماموریته.
مامانم خیلی خوبه،خیلی گله،خیلی کمک حالمه.
ولی بعضی وقتا خسته که میشه بهم متلک میندازه.من لن دیشبو بچم نذاشت بخوابمخواستم صب استراحت کنم بیدار که شدم دیدم مامانم دلش پره.گفتم مامان پسرمو بخوابونم بیام کمکت.برگشت گفت نیست که همه کارای خونه گردن توئه،اصلن استراحت نداری که
دلم گرفت.منم دوس دارم سر خونه زندگی خودم باشم.پیش همسرم.متفرم از کارش.دلتنگی و دوری از شوهرم یه طرف،درد اینکه همش خونه مامانم هستمو انگار از چشم افتادم یه طرف.شوهرم هیچ وقت نیست.دیگه خسته شدم.اخه من تزدواج کردم که خانم خونه خودم باشم و گرنه با مجردیم چه فرقی داره دائم خونه مامانمم.