قهوه قجری رسم قدیمی بوده
میخواستن یه رقیب یا مخالف رو برکنار کنن
تو قهوه سم میریختن زهر می ریختن
اصلانم به منصور گفت دعوا نکن کباده کشی نکن اگه مردی و میخوای دلداگیتو ثابت کنی راه دیگم هست بیا قهوه بخوریم ببینیم چقد مجنونی و چقد حاضری برای عشقت بجنگی و جونتو وسط بذار
دوتای اولی سالم بود خوردن دوتای دوم اونکه منصور جابجا کرد و افتاد تو دست منصور سم بود برای همین که نمیدونست کدوم سمی هس هی تاخیر میکرد و دستش می لرزید دیدی وقتی گفت جابجاشون کن منصور جابجا کرد
اصلان نفس راحت کشید که یعنی منصور اون سمی رو برداشت گذاشت پیش خودش
منصورم دراخر فهمید پاشد رفت