خیلی سختی کشیدم سرش خیلیییی زیاد آخرم هنوز بهش فکر میکنم خدا منو ببخشه حتی بعضی وقتا نامزدم به روم میزنه به شوخی ولی احساس میکنم جدی جدی طعنه میزنه بهم
حالا پنج سال از تموم شدن اون رابطه میگذره که من چند ماه پیش رفتم یه مسافرت با مامانم و خاله هام
رفتیم داخل یه لباس فروشی واسه خرید یه اقا پسر فروشنده بود که دقیقاااا هیکل و قیافه و لحن صحبت کردنش حتی صداش شبیه به عشق بچگی من بود
دوبار رفتم تو فروشگاهش خرید کردم بار اول که خوشش اومده بود از من هی یجوری میخواست شمارشو به من بده من بهش رو نمیدادم
بار سوم از جلو فروشگاهش رد شدم خیلی شلوغ بود منم عجله داشتم چون میخواستبم بریم دیگه
یهو بین اونهمه مشتری جلو منو گرفت گفت داری میری گفتم بله
یهویی تو چشمام نگاه کرد گفت من ازت خیلی خوشم اومده و فلان منم دیدم خیلی از حدش فراتر رفت گفتم متاهلم
این حرف و که زدم یهویی جا خورد گفت اولین نفری بودی که از ته دلم ازت خوشم میومد حتی قصدمم جدی بود
من دیگه سرمو گرفتم پایین رفتم چیزی نگفتم ولی از اونشب به بعد هم عذاب وجدان دارم هم اصلا چهره ش از ذهنم پاک نمیشه
دیگه جوری شدم که حتی از اون شهری هم که رفتیمم بدم اومده دوس ندارم برم دیگه