يكي بود داشتيم اشنا ميشديم بخاطر شكاك بودنش گفتم نميخوام من و با بكي از همكلاسي هام كه مرده و خيلي محترمه و ١٥ سال ازم بزرگتره ديد من داشتم با اون اقاهه داخل دانشگاه حرف ميزدم و گوشيم و دادم دست اقاهه كه از جزوه كه عكسشو داشتم عكس بگيره اين مارو ديد خنديد ناچ ناچ كرد سر تكون داد رفت شب ساعت ١٢ بهم پيام داد خيلي هولي به اين چه ربطي داره كه اينجوري بهم ميگه ؟