اینسری واقعنی هنه چی تمام شد ۳سال نیم جونتو قلبتو احساساتتو بزاری برا یه آدم و بعد همه چیو اینطور تمام بکنه
از قبل عید دقیق بخام بگم ۲۵/۲۶اسفند بهونه هاش شروع شد و منه احمق از همون روز تلاش و تقلاهام شروع شد چقدر جون کندم تو این۱۰ماه چقدر تلاش کردم چقدر خسته شدم چقدر شکستم چقدر تحقیر شدم غرورم قلبم عزت نفسم دیگه هیچکدوماش باقی نمونده....اگه این حجم از انرژیمو سر هرکاری میزاشتم بلاخره ثمرشو میدیدم
هیچوقت شما اشتباه منو نکنید هیچوقت. آدمی که میخاد بره رو بزارید بره حتی دلیل نخاید حتی خدافظی هم نکنید اصلآ چرا باید یه آدم رفتنی رو نگهداشت که چی خب اگه اون میخاست بمونه که میموند بزارید برن رهاکنید شما مثل من نباشید اگر من همون موقعی که میخاست بره میزاشتم و اصرارنمیکردم الان۱۰ماه گذشته بود الان حالم خوب شده بود مطمعنن ولی الان چی روزی هزاربار آرزوی مرگ میکنم روزی صدبار از فکر دوست دارم سرمو بزنم به دیوار امان از این فکرا امان
نمیدونم از کی ناراحت باشم کیو مقصر بدونم خانوادمو؟اونو؟یا خودمو...ولی بیشتر از همه از دست خودم عصبانیم بیشتر از همه گلگیم از خودمه من هنوزم احمقم هنوزم امیدوارم هنوزم تو دعاهام نمیگم که فراموشش کنم میگم برگرده میگم همه چی درست شه.من ازخودم عصبانیم چون دیگه کنترل خودمو ندارم چون انگار رو به رو همیم انگار دشمن شدیم چون قلرم مقابل عقلو منطقم قرارگرفته و تا میتونه داره میتازونه منم مشوقه قلبمم ولی دیگه نه بسه دیگه من تلاشامو کردم هرکاری از دستم برمیومدو انجام دادم و هیچ پشیمونی نمیمونه
حالا که همه چی تمام شد میخام خودمو بسازم فقط به خودم اهمیت بدم از این به بعد خودخواه باشم حدومرز بزارم و عاشق خودم بشم.به علایقی که دارم اهمیت بدم و تلاش کنم برا رشدشون از الان به بعد تلاش میکنم برا حال خوبم و هرموقع تونستم دوباره از پیلم دربیام میشه تولد روحم و هرساله براش جشن میگیرم
خیلی دوست دارم این روزا تند بگذره و آینده رو ببینم میترسم دووم نیارم چون این درد داره از زندگی میندازه منو و همش تو رختخوابم و سعی میکنم فکر نکنم کاش زودتر بگذره کاش خوب بگذره
من اونو سپردم به خدا هرچند همین بس که یکی مثل منو از دست داد ولی واگذارش کردم به خدا و قسمش میدم به حضرت فاطمه که امروزم ولادتشه که به بدترین نحو ممکن تقاص قلب شکستمو پس بگیره ازَش