میدونم که از نظرت من همه چی تمومم،رو دست من نیست.میدونم خیلی زیاااد ازم راضی یی.با کوچکترین کاری که برات میکنم هزاران بار دعام میکنی و بلند میگی امیدوارم هرچی از خدامیخای بهت بده و خدا دلتو شاد کنه..اما من میدونم چقد برات کم گذاشتم .چقد دیدم که دلت خیلی چیزا میخاد اما چشامو بستم و نادیده گرفتم چون کاری ازم ب نمیومد.فقط خودم میدونم که چه شب و روزایی رو بخاطر ما گذروندی،من میدونم که چقددددددددددددددددد پا رو دلت،رو غرورت گذاشتی بخاطر ما،یادم نمیره که اونروزایی که تنها بودیم کسی نبود حتی خدارو هم نداشتی،اونم انگار باهات قهربود ،حتی اونم اون روزا دلش برات نسوخت...
مامان فقط من که کنارتم میدونم که حتی باوجود من چقدر تنهایی چقد گناه داری،وقتی غمگینی دنیا رو سرم اوار میشه...وقتایی که حالم خوب نیست تظاهر میکنم به شاد بودن و تا اخرشب برات حرف میزنم بااینکه واقعا اگه به خودم باشه هفته ها حرف نزنم اما نمیخام تو بیشتر از این احساس تنهایی کنی،باهمه ی اینحرفا میدونم که چقد تنهایی چقد بی کسی.چقد مظلومی.کاش مطمعن بودم ۶۰روز از ۶۰سال عمرت رو زندگی کردی.کاش خیالم راحت بود دلم خوش بود که حالت خوبه،اما میدونم خوب نیستی.غصه ی تنهایی و بی کسی ت عذابم میده .کاش کاری از دستم برمیومد تا بتونم از دریای محبتات یه قطره رو جبران کنم اما چیکار کنم که مثه همیشه کاری ازدستم برنمیاد...