باد در لایههای شب میپیچد،
درختها خوابِ ایستادهاند،
و من در میانهی سکوت، به رفتن فکر میکنم
رفتن، مثل عبورِ آهستهی نور از شیشهی غبارگرفته.
مرگ برایم سایه نیست،
آغوشیست که دیگر چیزی نمیخواهد.
نه سؤال دارد، نه ملامت، نه “چرا ماندی نمیروی💔؟”.
لبِ سرد زمین را میبوسم، و حس میکنم
اینجا، هیچکس از دیگری چیزی نمیگیرد.
در این روشنایی خسته،
میخواهم بپوسم مثل دانهای در دل خاک،
بیصدا، بیاشک، بیتوجیه،
تا شاید روزی، گلی از خاطرهام بروید
که هیچکس نفهمد از کجا آمد 🌹
📝09/20