آدمیزاد خسته نمیشود از زخم؛
از خسته میشود.
هی میجنگد، هی میدود، و نمیفهمد چرا.
هر روز شبیه دیروز است، فقط تاریخ فرق کرده.
آنوقت مرگ، بهجای تهدید، تبدیل میشود به واژهای آرام.
چیزی شبیه بستنِ کتابی که بیش از اندازه خواندهای.
دیگر نه از درد فرار میکنی، نه از امید.
فقط میخواهی تمام شود، درست و تمیز.
اما گاهی در همین لحظهی سکوت، نور کوچکی پیداست؛
نه امیدی کودکانه، بلکه آگاهیِ تازهای:
که زندگی شاید ارزش زیستن ندارد،
اما دارد.📕