شبهنگام، قدم میزنم خیابانهای بیانتهای این شهر را. بیچتر، در باران، کوچه به کوچه. قدمهایم میگویند تنهایم، اما باران به یادم میآورد، من کسی را بسیار دوست دارم. با هر قدم، خاطرههای تو را مرور میکنم. لبخندت، صدایت، آن لحظههایی که در کنار هم بودیم، و حالا فقط در خیال جان میگیرند. شاید این باران هم مثل من به دنبال توست. به دنبال آن نقطهای که بتواند از دوردستها تو را لمس کند، و دوباره به من برساند. شب بیپایان است، اما اُمید در هر قطرهی باران جاریست، که شاید فردا صبح تو هم این کوچهها را قدم بزنی، و ما در همین خیابانها دوباره همقدم شویم ...