2777
2789
عنوان

تاپیک قفل است

84 بازدید | 0 پست

سلام،

اومدم چند مورد رو درباره برنامه ریزی که از چند تا کانال یوتیوب یاد گرفتم رو این جا، جمع بندی کنم تا یادم بمونه و شاید برای بقیه هم مفید بود...


در مورد برنامه ریزی و هدف گذاری:

- من متوجه شدم To Do List نوشتن برای من مفید نیست...

حداکثر سه هدف مهم هر سه ماهه باید تنظیم کنم... و تمرکزم رو بذارم رو این سه هدف، و در مورد اهداف دیگه لازم نیست خوب باشم، متوسط هم باشم کافیه...

سه هدف من،

- مطالعه برای شرکت در آزمون های ضمن خدمت

- ورزش

- تکالیف بچه ها

یعنی کل روز من بر محور این سه هدف می چرخه،

اون وسطا، تصمیم می گیرم یک ساعت کار خونه انجام بدم،

و برام مهم نیست در مورد اهداف فرعی همه چی عالی باشه...


مورد بعد اینکه امروز حوصله ندارم ورزش کنم،

اشکال نداره، پنج تا دراز نشست فقط میرم،

مهم نیست تمام و کمال انجام ندم، مهم اینه هر روز انجامش بدم و در این شرایط حس ناکافی بودن به خودم نداشته باشم، چون کمال گرام، رو این قضیه دارم کار می کنم...


- کلا ما ازونچه که در مورد خودمون فکر میکنیم، بهتریم، اما مثلا تو برنامه ریزی به خودمون سخت میگیریم،

تصمیم گرفتم یه کم به خودم آسون بگیرم... خیلی آسون بگیرم...

فعلا دوس دارم استمرار داشتن رو یاد بگیرم....


- یه وقتایی، یه روزایی دیدین حس هیچی نیست، حس هیچ کار و برنامه و هدفی نداریم،

اون روز فقط به خودم میگم، اوکی حال نداری، ولی حاضری امروز چی کار کنی، که برای " نرگسِ" فردا کار کمتری بمونه؟

و اینجوری انگار به خودم دارم لطف می کنم و هر چند کم، اون کار رو انجام میدم...


خیلی وقتا احساس خستگی شدید می کنم، حتی اگه تازه از خواب بیدار شده باشم،

و متوجه شدم، استراحت، فقط خواب نیست...

چند نوع استراحت داریم...

رفتن پنج دقیقه تو نور خورشید،

یه چای و کیک،

یه بستن چشم و چند تا نفس عمیق

خوندن چند تا شعر،

رنگ کردن کتاب رنگ آمیزی بزرگسالان

این کارای کوچیک بدون اینکه متوجه بشیم باعث استراحت کل بدن میشن...


و چک کردن گوشی یک ساعت اول صبح و مواقع استراحت کوتاه ممنوع...

دیدین وقتی تنها میشیم، گوشی دست میگیریم،

حتی موقع استراحت هم حاضر نیستیم با افکار تو سرمون و احساساتمون تنها بمونیم، می ترسیم و فرار می کنیم و فقط اسکرول می کنیم... اینقد که دیگه ارتباط ما با احساساتمون قطع شده....


و مورد دیگه...

یکی دو روز پیش، همسر می خواست پسر رو ببره مدرسه و قبل رفتن مثل اکثر اوقات، بحثی با من کرد و صداش رفت بالا، پسرم ترسید ولی هیچی نگفت، موقعی که کیفش رو دادم دستش، جلو آسانسور بدرقه شون کردم، احساس ترس و غم رو تو چشاش دیدم، در رو که بستم،

رفتم تو اتاق و خیلی گریه کردم، نگاه وحشت زده پسرم جلو چشام بود و واقعا انگار خنجر میزدن به قلبم و واقعا اذیت شدم...

امروز که داشتم تو اسنپ از سر کار برمیگشتم،

با خودم فک کردم، من آدم بدی نیستم، سعی می کنم بدی نکنم، بدی برای بچه هام نمی خوام،

ولی خب، من نمیتونم تمام اتفاق های بد دنیا رو کنترل کنم، نمیتونم همیشه مراقب همه چی باشم که اتفاق بدی نیفته....

و خب خدا که همه چی رو می بینه... پس بهتره منم یه کم ازین مسئولیت شونه خالی کنم...

یه کم آروم تر شدم....


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز