وقتی فکرش میکنم دیونه میشم مادر بدبخت من آدم ساده ای بود افتاد گیر پدر عوضی من با خونواده بی دین عوضیش بعد منو داداشم بدنیا میاره دیگ انقد اون خونواده اذیتش میکنن عموهام عمه هام و مادربزرگم مادرم طلاق میگیره بعد وقتی من ۴ سالم بود داداشم ۸سالش داداشم خیلی مامانم دوس داشت هی میترسوننش که کفتار مبخورت و اینا داداشم کاملا فراموشی میگیره بعد دیگ حضانت مارو دادن به این خونواده پدریم لعنتیم بابامم رف زن گرف امان از اون روزا امان از اون شکنجه ها که ب من دادن هر روز کتک هر روز فحش ناسزا داداش بدبخت منم که دق کرد کلا فراموشی گرف بعد مادربزرگ خیر ندیده من پیش همه از دروغ میگ مادرزادیه ینی انقد من مشکل داشتم تو زندگیم خدا میدونه از عمو کتک میخوردم از مادربزرگم از بچه هاشون همه ازم سو استفاده میکردن پدرم خرجی نمیداد زنش اذیتم میکرد و و و خاستگار میومد نمیزاشتن شوهر کنم که راحت بشم ردش میکردن میگفتن باید درس بخونی پولت واس ماها چون که ما بزرگت کردیم خیلی خیلی خیلی سختی کشیدم خدا همشونو به خاک سیاه بنشونه عموم زد تو گوشم محکم واگذارش بع خدا واگذار تک تکشون کردم به خدا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
یعد این آخ یا از خونه بیرونم میکردن بعد بابام بهم زنگ میزد کجایی زنموم و مادربزرگم اینا کیف میکردن که منو از خونه بیرون میکردن بعد میومدم خونه کتکم میزدن خدای علی بزاره گردنشون واگذارشون بخدا میخاستن آبرو منو ببرن پیش همه بگن فرار کرده