اقا جونم براتون بگه دیشب رفته بودیم رستوران بعد حالت کلبه مانند بود ولی درش شیشه ایی بود بعد بابام بنده خدا رفت سفارش هارو بگیره وقتی برگشت با غذاها رفت تو شیشه انقدر خندیدم شدم شبیه گوجه😂😂😂
وسط غذا خوردن داداشم تازه رسید همینجوری جلو میز داشت صحبت میکرد که چرا دیر اومده پاش سر خورد
با مخ اومد رو زمین 🤣🤣🤣
من که انقدر دیشب خندیدم نزدیک بود خودمو خیس کنم 😂😂
شماهم تعریف کنین اگه خاطره ایی دارین یکم بخندیم