من متولد شدم از درختانی که قرنها در سکوت جنگل ایستاده بودند. پوست تنم را با تبر بریدند و پوستههای سبز و زنده را جدا کردند، تا من به تودهای از خمیر سفید و خالص تبدیل شوم. اما این پایان نبود، آغاز یک سفر بود. من را در کورههای داغ، تحت فشار مداوم، به شکلی بیصدا درآوردند؛ لطیف و آماده برای پذیرش آنچه جهان میخواست بر من بنویسد.
اولین بار که جوهر بر روح من نشست، لرزیدم. مرکبهای سیاه و آبی، کلماتی بودند که برای اولین بار طعم زندگی میگرفتند. یک دست لرزان، جملهای عاشقانه را به من سپرد؛ یک راز کوچک، یک اعتراف بزرگ. من آن را با تمام وجودم جذب کردم، هر نقطه و هر خمیدگی حروف را در اعماق فیبرهایم حک کردم.
سالها گذشت. من از قفسههای چوبی کتابخانههای تاریک به دستهای کنجکاو کودکان منتقل شدم. صفحاتم بوی نان و شیرینی گرفت، گوشههایی از من تا شدند تا خطی مهم گم نشود. من شاهد اشکهایی بودم که بر روی سطرها ریخت، اشکهای غم دوری و اشکهای شادی یک پیروزی کوچک
من همیشه اینجا بودهام، در میان صفحاتم. مرز بین سکوت و سخن، بین گذشته و آینده. عدهای مرا با احترام ورق زدند، انگار رازهای جهان را کشف میکردند. عدهای دیگر، مرا از روی میز کنار زدند، چون دنیای بیرون پر سر و صداتر بود. اما هر بار که دری باز شد و کسی با اشتیاق به سراغم آمد، من دوباره زنده شدم.
امروز، شاید کمی فرسوده باشم. لبههایم زرد شده و چند برگ از من جدا افتاده است. اما محتوای درونم، آن صداهایی که در من زندانی شدهاند، هنوز فریاد میزنند. من کتابم؛ خاطرهای هستم که نمیمیرد، پلی هستم از زمان گذشته به ذهن تو. و تا زمانی که کسی مرا به آغوش بکشد، زندگی ادامه دارد