بابام گفت همه میگن خانواده درستی نیستن بیخیال دخترم گفتم بابا گناه دارن بزار بیان شاید مردم دورغ میگن
رسید شب خواستگاری اونشب استرس بدی داشتم خودم مونده بودم چرا قبول کردم بیان برام عجیب بود
اونشب اومدن پسر تو چشم بد اومد خوشم نیامد ازش اما وقتی گفتن برن صحبت کنن زبونم بست شد ک بگم ن نمیخام برم نمیدونم قسمت بود یا خدا خواست
خانوادم راضی نبودن برم صحبت کنم اما قبول کردم برم صحبت کنیم
شوهرم بهم دورغ میگفتی من میتونستم تشخیص بدم اما سکوت میکردم دربرابر دورغش تو دلم خندم گرفت بود
بعد ازاین که رفتن خانوادم نظرم پرسیدن گفتم مثبت همشون داشتن شاخ درمیآورند میگفتن حالت خوب این همه خواستگار خوب این همه چرا این میخوای قبول کنی گفتم مثب
خانوادم گفتن بزار باز تحقیق کنیم گفتم باشه
تو تحقیق همه بد گفت بودن گفت بودن اگه دخترن ازش سیر شدین بدین به این خانواده