توی پیام های قبلی تون خوندم که ماشاالله سه قلویید و خیلی دیر متوجه حضور شما شدن♥️
شاید اینکه منتظر شما نبودن حس بدی براتون ایجاد کرده. ولی مطمئنم برای خانواده سورپرایز بزرگ و جذابی بودید و هستید🌹
یکی از رفیقام بچه دوم خانواده بود. اولی پسر بود و دومی , خودش بود. پدرشون منتظر بود دوباره پسردار شن. بعد تولد دوستم پدرش بیست روز خونه رو ترک کرده بود.
البته بعدش برگشت و کلی دوستش داشت. اما تا وقتی که فوت کردن دوستم محبت هاشو باور نکرد. خیلی داغدار پدرش شد اما سر اون ۲۰ روز دلگیر بود.
گاهی آدم اشتباه می کنه یه کاری می کنه. ولی نباید روش قفلی بزنیم. حال خودمون و فرصت های زیبایی که می تونیم از کنار هم بودن لذت ببریم و خاطره درست کنیم رو از هم می گیریم.
بعد چند قلویی واقعا خانواده رو درگیر می کنه. یعنی اینطوری: خواهرم بعد ۱۱ سال باردار شد و دوقلو دختر داره. الان تقریبا دو سال شونه.
تو شهرستان دیگه ای زندگی می کنه و همسرش یک هفته هست، یه هفته هم سرکاره.
خود آجیمم مریض احواله.
میگه صد مو گذاشتم ولی نهایت می رسم از لحاظ غذا و بهداشت و کارهای خونه رو انجام بدم. دیگه وقتی ندارم که بشینم بهشون محبت کنم یا یه دل سیر بغلشون کنم. از محبت مادری محرومن.
دخترا از الان حس رقابت دارن که کی بیشتر پیش مادرش باشه و سرش جنگ می کنن.
می خوام بدونید که خانواده شما هم سهوا نرسیدن اون محبتی رو که نیاز دارید به هرسه بدن. تو جمع های فامیلی معمولا این مشکل هست که اون قل که سرزبون دار تره و شیرین کاریش بیشتره تو توجه قرار می گیره و دومی زیر سایه اون میره.
سرهمین دوقلوهای آجیم اینطوریه. یکی همش شعر می خونه و می رقصه و برامون می خنده و ادا درمیاره. اما دومی ساکته، واقعا سخته چون هردو نگات که می کنن می خوان همزمان به هردو توجه کنی. واقعا دلم براشون می سوزه چون اونی که سرزبون دارتره اتفاقا بیشتر می ترسه و خودمون حس می کنیم داره کاری می کنه که پیش مون محبت ببینه و حس امنیت کنه.
خودم با چهار خواهر و برادر بزرگ شدیم. تا مجردیم می خواستم سر به تن شون نباشه😂. همه مون این حس رو داشتیم که اون یکی عزیزتره.
اما الان برا هم جون میدیم. خودمون که بچه دار شدیم فهمیدیم چیزی جز عشق خالص به فرزند وجود نداره اما درگیری ذهنی و مشغله روزمره نمی ذاره کامل ادا بشه.
من به خاطر تنهایی خودم تو بچگی تصمیم گرفتم برا بچه خودم رفیق باشم. الان هشت سالشه و دیروز پدرش پرسیده به نظرت ما خانواده خوشبختی هستیم؟ پسرم گفته نه، چون تو و مامان زیاد بحث می کنید و من استرس می گیرم!
اینقدر ناراحت شدم. خانواده سه نفری ما شادترین و پایه ترین خانواده س. هیچکی مثل ما با بچه ش بازی نکرده و براش همسن نشده. من دومی رو نیاوردم چون ترسیدم پسرم فکر کنه دیگه مال اون نیستم، خیلی به توجهم حساسه.
اما اون اینا رو نمی دونه. توی دنیای بچگیش اتفاقات روزمره رو فقط دز نظر می گیره. نمی دونه مثل منو پدرش تو فامیل عاشقو معشوق وحود نداره واین بحث ها، حالت عادی مونه 😅.
یادم افتاد وقتی بچه یا حتی نوجوون بودم منم همین طور دنیارو میدیدم. الان می فهمم خانواده م تلاش می کردن. مخصوصا با وجود پنج بچه، پسرم یکیه و گاهی تو کاراش می مونم. میگم چجور مامانم مارو باهم بزرگ کرد، روانی شد😁
الان نه از مامانم شاکی م نه از بچه م و نه از خودم.
سعی می کنم درک کنم وتا اونجا که بتونم با خودم و خودشون مهربون باشم.
شما هم به نظرم یه مشاوره بگیرید. بذارید احساس های خوب هم در شما شکل بگیره و تا وقتی جمع تون جمعه بهتون خوش بگذره 🌹🌹
برامم ارزو کنید منم سه قلو داشته باشم، اونم ناخواسته و یکهویی😁 این جوری هدیه های ویژه خداوندن. مثل پسرم که تو بدترین شرایط زندگیم باردار شدم و اصلا تو برنامه م نبود. اما الان کل وجود منو پدرشه♥️
شما هم عزیز خانواده اید. بدون تون دنیا براشون تاریکه، فقط درگیر روزمره هستن و مثل من، مثل خانوادم، مثل خواهرم یادمون میره یا نمی رسیم ابراز کنیم. اما این عشق وجود داره🫀