به شوهرم هرچی دلم میخواد میگم نمیگیره باردارنیستم ولی مریضم . امروز باداداشم وزن داداشم رفتیم بیرون به داداشم گفتم یه نان روغنی بخر داداشام خیلی دلسوزن سریع پیاده شد که بخره گفتم پول خرد هم دارم تابهت بدم قبول نکرد خرید زنش ازدستش گرفتش بعد داداشم میگفت بده به خواهرم به زور تیکه ای بهم داد .واقعا دلم گرفت من به شوهرم چندبارگفتم هوس نان روغنی کردم نخرید مجبورشدم به داداشم بگم اونم زن داداشمم اینطورکرد. بخدا من وخواهرم مثل خواهریم باهاش نمیدونم چرااینطور کرد؟!
حال روحیم به شدت بده الان نبایدغصه بخورم ولی فکرم درگیرشد .لعنت به شوهر لجبازم