مامان و بابام همیشه دعوا داشتن و منم خیلی بچه پر از شور و شوقی بودم ، عاشق این بودم برم مسافرت.
عاشق اینکه بگردم.
عید میشد بابام میگفت کجا بریم میگفتم مشهد خوبه بریم میگفت باشه میرفتیم تو راه دعوا اگه میشد مامان و بابام فحشم میدادن که تو همش میگی بریم اینور و اونور ما شاید نخواهیم بریم تقصیر توسعه.
تا آخر سفر من همش استرس داشتم که دوباره دعوا نشه بی افته تقصیر من
فقط این یکی نیست کلا من والد پدر و مادرم بودم همیشه فحش میخوردم
حالا چه جوری شدم؟
اصلا سفر باب میلم نیست نمیتونم لباس بخرم چون کفن میاد تو ذهنم از هیچی لذت نمیبرم میگم آخرش مرگه آخرش مرگه
😭😭از خودم خسته شدم