2777
2789

سلام من یه دختر ساده از یه خوانواده معمولی ام . می خوام داستان ام رو بگم و بگم چه جوری خدا نجاتم داد ، وقتی ۱۳ سالم بود به خاطر مسائلی دچار افسردگی شدم و شرایط خوانواده و کرونا باعث می‌شد که افسردگی من روز به روز بد تر بشه وفتی ۱۵ سالم بود دیگه نشونه های افسردگی هر روز بیشتر بیشتر می‌شد و من رفتم دکتر و درمان افسردگی شروع شد اما نمی شد جلوش رو گرفت از همه مهم تر شرایط خوانواده ام بیشتر از همه دامن میزد به افسردگی من چون در دوران کنکورم بود و سخت گیری های خوانواده زیاد بود این شرایط باعث می‌شد که حال من بدتر بشه 

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

من دیگه به مرز فروپاشی رسیده بودم به هیچ کس چیزی نمی گفتم با قرص ها سرگرم بودم اما از یه جایی گفتم خدایا من دیگه این زندگی رو نمی خوام حس میکنم تو دیگه نیستی تو زندگی من میخوام منم نباشم تو اوج ناامیدی بودم واقعا نا امید به شدت ناامید  اون لحظه خدا رو احساس کردم واقعا حس کردم واقعا اون شب حسش کردم که حواسش به من هست

اون شبی که بریده بودم و دیگه نمی خواستم زنده بمونم خدا رو احساس کردم و انرژی شو گرفتم و حس کردم که خدا منو نجات داد اما این تنها باری نبود که خدا نجاتم داد و داستان بازم ادامه داره

خواستم زندگی مو بسازم میدونستم که حالا وضع خوانواده بد تر شده میدونستم کهالان شرایط خیلی وخیم شده نسبت به قبل اما گفتم حالا که خدا هست پس منم هستم دنبال یه بهونه برای موندن بودم که بهش رسیدم

چیشد اون شب

اون شب ته ناامیدی بودم انگار واسم خط آخر بود خیلی وقت بود که دنبال دلیل میگشتم برای ادامه اما وقتی پیداش نکردم گفتم خدایا اگه تو هم منو ول کردی و رفتی خب من دیگه جرا بمونم منم میرم از این زندگی

من میخواستم دوباره برای کنکور بخونم و ۳ سال به شدت بد رو تجربه کردم خییلی بد ینی من ۴ سال کنکور دادم ک الان که ۲۲ سالمه وقتی به گذشته نگاه میکنم فقط میگم خدا بود که من توا نستم تحمل کنم

سال اول کنکور سخت بود خیلی سخت با یه مشاوری که از اول تا آخرش میگفت تو نمی تونی تو فلان جا ضعف داری و خوانواده ای مدام منو تحت فشار میزاشتن نفس کشیدن سخت بود از ۷ تا ۱۱ کتابخونه بودم یک کتابخونه که همه دخترا اونجا کنکوری بودن و پشت میز می نشستن و فقط درس میخوندن 

سال اولبا اشک و گریه حال بسیار بد و یه شکست بزرگ تو یه کنکور گذشت خوانواده دیگه هرجا که بودند فقط منو تحقیر میکنن و به من فحش می‌دادند چه پشت سرم چه جلوی روم همیشه در هر لحظه 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز