2777
2789
عنوان

مرگ تدریجی

81 بازدید | 0 پست

#دکلمه 



مرگ، همیشه اون لحظه‌ای نیست که نفس وایمیسته...

گاهی، زندگی هم می‌تونه یه شکنجه‌ی ممتد باشه؛

یه خفگیِ آرام،

یه سقوطِ بی‌انتها توی سیاهی‌ای که هیچ‌کس نمی‌بینتش.


مرگ تدریجی، از همون‌جایی شروع می‌شه

که امید رو به لبخند کسی گره می‌زنی،

و اون لبخند، یه روزی بی‌دلیل محو می‌شه...

از جایی که به دنیا زل می‌زنی و چیزی نمی‌خوای.

نه عشقی، نه راهی، نه حتی خودتو...


صبح‌ها که چشم باز می‌کنی، انگار یه کابوس تازه شروع شده.

نه صدایی، نه نوری، نه دلیلی برای بلند شدن.

فقط یه تکرارِ کشنده، یه روز لعنتیِ دیگه.

و شب‌ها؟

شب‌ها که سکوت، گلوتو فشار می‌ده،

یادته که چقدر تنها موندی

بین جمعیتی که حتا اسمتو درست یادشون نیست.


مرگ تدریجی یعنی

با هر خاطره‌ای که از درونت رد می‌شه، یه تکه ازت جدا می‌شه.

یعنی یه جایی ته قلبت

چیزی برای جنگیدن باقی نمونده...

و تو فقط زنده‌ای، چون مُردن، یه دردسر دیگه‌ست برای بقیه.


گاهی دلت می‌خواد بگی "کمک"...

ولی صدات، اونقدر توی گلوت پوسیده که حتی خودت هم نمی‌شنویش.

و اینجاست که می‌فهمی:

تموم شدی...

نه یه‌باره،

بلکه قطره‌قطره، آهسته، بی‌وقفه...

مرگت، سال‌هاست شروع شده.


و بعد از همه‌ی این‌ها،

یه شب، یه گوشه، توی همون اتاقی که هزار بار توش فرو ریختی،

به یه نقطه‌ی خالی زل می‌زنی.

نه از درد گریه‌ت می‌گیره، نه از خاطره،

بلکه از این‌که دیگه هیچی احساس نمی‌کنی.


نه اشکی مونده، نه بغضی، نه صدایی که دلتنگی‌تو فریاد بزنه.

فقط یه سکوت،

یه سکوتی که استخوناتو می‌لرزونه.

و یه حس عجیب...

انگار خودتم، خودتو جا گذاشتی یه‌جایی

و سال‌هاست دنبال خودت می‌گردی، بی‌نتیجه.


و اون لحظه، درست همون لحظه که همه فکر می‌کنن "خوبه، رد شده..."

تو تموم می‌شی.

آروم، بی‌صدا،

مثل شمعی که توی تاریکی تموم شد

و هیچ‌کس ندید خاموش شدنش رو...



ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108