سلام
الان چشمم خورد به ی تاپیک که ی خانوم از گیردادن های بیش از حد مادرشون ناراحت بودن
به ذهنم افتاد که منم ی تاپیک راجبش بنویسم چون متاسفانه مادرمن کم خونی شدید داره و دائم اعصابش خورده منم دختربزرگ خونوادم مادربزرگمم مثل مامانمه یعنی فقط این اخلاقای بدش به مامان من رسیده
مامانم خیلی بهم گیرمیداد خیلی اذیتم میکرد از دبستام چادری بودم و دوس داشتم چادرو و اهل دین بودم خلاصه...
یکم که بزرگ تر شدم مامانم شروع کرد گیردادن بمن بابام صبح تا شب نبود تمام روز اذیتم میکرد یادمه یبار بردم جلوی در خونه میخواست لختم کنه بندازم توکوچه😑فقط چون یجا شنیده بود ی خانومه همچین کاری کرده با بچش
یا خیلی کارای دیگه و کتک و جروبحث و دعوا
ازهمه بدتر روح و روانم بود که داشت داغون میشد
چسبیدم ب درس رتبه های کشوری و استانی داشتم درسم عالی شده بود ولی بازم مامانم اذیتم میکرد یعنی از هرجا ناراحت بود رومن خالی میکرد
و دائم نفرین میشدم
فکرمیکردم من مقصرم و لجبازی میکنم
منم که بدم
اما زندگیم و چیزی که میدیدم ازش همش خوب بود همه دوسم داشتن الّا مامانم
بابام یه مرد فوق العاده بود این سال های اخر هم که بازنشسته بود فهمید چه بلایی سرمن توخونه میومده و همیشه ازم دفاع میکرد و این حسادت مامانمو زیاد کرده بود
هرجا میرفتیم منو جلوی همه شرمنده میکرد
جلوی همه فحشم میداد
توخیابون سرم داد میزد و ...
بابامم چون نمیتونست تحمل کنه رفتاراشو میزد بیرون از خونه بچها رو میبرد اینور اونور