بنام تنهایی
حس میکنم تو دل شب وسط اون همه ترس و تاریکی تو یه جنگل گیر کردم؛ اگه بخوام حرکت کنم جایی رو بلد نیستم ؛ اگه بخام همونجا وایستم یه عالمه حیوون وحشی و گرسنه میان سراغم
ترس بین رفتن و موندن هی به جونم افتاده
دقیقا زندگیم همینه هرچی به روبه رو نگاه میکنم نای حرکت کردن ندارم؛ اگرم همینجای زندگیم وایستم ممکنه همه دلتنگیام و دردام روی من آوار بشن..
منم طاقتشو ندارم؛
انقدر دلتنگی و تنهایی بهم هجوم اورده که حس میکنم جز گریه کردن کاری ازم بر نمیاد...
شدم مثل اون دختر بچه ای که میخواد با دوستاش عروسک بازی کنه ولی هیچ اسباب بازی نداره !
شدم مثل اون بچه ای یه عالمه اسپند جمع کرده تا ببره برای ماشین آدم پولدارا دود کنه تا پول بگیره ولی بارون شدیدی از اسمون داره میاد ..
شدم مثل اون بچه ای که درس نخونده
وفردا امتحان داره و از معلمش هم میترسه حالا مونده واسه ترسش گریه کنه یا درسی که نخونده...
من با یه عالمه بغض و سردرگمی اینجای زندگیم گیر کردم .. زندگی که شده یه صندوقچه پر از جوونی که نکردم ؛ پر از روزایی که عاشقی نکردم؛ پر از شبایی که
فقط با فکر و خیال گذشت.
الان که به چکنم چرا افتادم یقه کیو باید بگیرم؟ به کی شکایت کنم؟ به کجا ببرم حرفای دلمو؟؟
یقه ی خدارو بگیرم؟ بگم کو اون دنیای قشنگی که وعده داده بودی؟
دنیایی که با عذاب دادن عزیزام داری زجرممیدی؟ با گرفتن پاره ی تنم امتحانم میکنی؟ نزاشتی خدا نزاشتی ؛ بیمعرفتی کردی ؛ نزاشتی بوی مامانمو حس کنم؛ نزاشتی صدای لالایاشو گوش کنم؛ نزاشتی. بغلش کنم نزاشتی....
به جاش گذاشتی ناراحتی عزیزامو ببینم
گذاشتی مثل شمع آب بشن و من هیچ کاری نتونم بکنم...
مگه من خودم خواستم بیام به این دنیا؟؟ خودت منو اوردی بس خودتم باید جواب سوالامو بدی
تو بهمون یه دل دادی روا نیست این همه دلتنگی بهمون بدی...
اینجایی که هستم اصلا روزای خوبی نیست ؛ یا زود تمومش کن یا اینکه من دارم تموم میشم... انگار ماه و خورشید تو زندگیم نیست؛ همه جا شب شده...
خدا یه ذره ماه بفرست .. خیلی اینجا تاریکه. خیلی ترسناکه