خیلی عذاب میکشم اعتماد به نفسم خورد شد
عزت نفسم نابود شد انقد گفتن تو دیونه ای عقل نداری
الانم حالم خوب نیس
۲۵ سال تمام من تو جبهه جنگ بودم پدرمادرم که جدا شدن دیگ پیش مادربزرگم بزرگ شدم ولی امان از دست اون روزا چقد ب مادرم تهمت زدن چقد منو اذیت کردن عموها عمع ها بچه هاشون وقتی فکر این چیزا میاد تو مغزم حالم خیلی بد میش
همش میگم خدا کی میخاد برام جبران کنه من ن داداشم خوب شد ن از پدرمادر شانس آوردم