در حد شدیدی از خانواده مادرم بدم میاد.متنفرم ازشون از بس ک مامانم جانب داری بیخودشونو میکنه.از خانواده پدریمم بدم میاد اما نفرتی ک از اینا دارم چند برابره.
اول اینکه ما سالی تا ماهی خونه مامانبزرگم یا خاله های عفریته ام نمیریم آخرین بار ک رفتیم خونشون عید چنسال پیش بوده؛بعدم میریم همونجا ک نشستیم از همونجا هم پا میشیم میایم؛ بعد وقتی اینا میان خونمون اینکه باید از جلوشون در بیایم و پذیرایی کنیم ک هیچی(بهترین غذا و میوه و...)بعد وقتی ما میریم یچیز ساده درست میکنن ک آدم سوءتغذیه میگیره.وقتی خودشون میان آنقدر پررو آن پا میشن کل خونه رو از نظر میگذرونن میرن تو باغچه دبه ترشی رو مامانم میزارع زیر درخت انگور مون میره دبه ترشی رو بر میدارم میاره داخل میگیم اینو کجا آوردی میگه آوردیم بخوریم
آخرشم ک میخوان گورشونو گم کنن پرو پرو میاد ب مامانم میگه یچی بده ببریم.
مامان ساده و احمق منم میاد از مواد غذایی و خوراکی خودمون از گوشت یا مرغ یا میوه وروغن ..براشون بار میبنده.
انقد پروعه ک صاف میاد اینو میگه.
اون یکی هم پارسال سر ظهر ساعت ۱ دیدیم تق تق تقققق با یه صدای وحشیانه ای دارن در میزنن دیدم اونیکی خالم و شوهرش و بچش اومدن .شعور نداشتن ک خبر بدن نگفتن شاید اینا خوابن یا اصلا ناهار میخوان ی نیمرو بخورن.
الان میخوام ی استوری بزارم ک ببین خودشونو جمع کنن هرچند ک چند ماه یبار میان
نظرتون چیه