جریان از این قرار هست که یه دختر خانمی مثلا( سودابه) با یه اقا پسری( یاسر) ازدواج می کنند
هردو بسیار زیبا و خوش اندام بودن
زندگی این دو بسیار عاشقانه بود تا
اینکه دختر خانم باردار میشه و زایمان می کنه
هفته ی اول بعد از زایمان میره خونه ی مادرش
روز دومی که خونه مادرش بوده
همسرش میاد دیدنش
و ظهر کنار همسرش می خوابه حوالی ساعت دو نیم بوده که سودابه از جاش بلند میشه
می بینه شوهرش نیست
بلند میشه که از مادرش بپرسه که یاسر کجا رفت
که با صحنه عجیبی روبرو میشه