سلام بچه ها از اونجایی که واقعآ کسی و ندارم بدون قضاوت و بدون طرف داری حرفمو بهش بگم باز مزاحم شما شدم
خواهش میکنم بهم چیز لدی نگید خودم میدونم اشتباه بوده اما بعضی وقتها آدم واقعآ راهی نداره
جریان زندگیم و مشکلم و گفتم بهتون بعد از این که خواهرم گفت دیگه خواهری نداره و کلب لدی گفت ازم
وقتی گفت چقدر بی ادبم و بی احترامی ها کردم به همسرش واقعآ نتونستم تحمل کنم
ناراحتی مامان بابا و خواهرم و نتونستم ببینم گفتم من نباشم شاد ترن
دیروز بعد از این که جواب یکی از بچه های سایت و دادم
هرچی قرص دمه دستم بود خوردم و نمردم متاسفانه
تازه الان یه ذره گیج بودنم از بین رفت
همه نگران شدن اومدن خونمون مامان بابا امیر همه اومدن
خوتهرم نیومد
جالب اینجاس هر روز اینجاس اما از وقتی فهمیده نیومده نه زنگ زده باهام حرف بزنه
چرا آخه؟
فردا کنکور داره فقط یه سر اومده جلو در خونمون مامانم از زیر قرآن ردش کنه و رفت
چه جوری دل یه خوتهر میاد نیاد بالاسر خواهرش اگه میمردم چی؟
میدونه واسه اون کردم اما واسش مهم نیس
چرا؟
به نظرتون من خیلی بدم؟