از بچگی جلوی همه تحقیرم میکرد ،،در صورتی که فامیلای ما بچه هاشونواز فرش ب عرش میبردن و اقا و خانم میزاشتن کنار اسم بچه هاشون، هیچوقت منو قبول نداره و انقدر اذیتم کرد که افسردگی کشیدم و. وقتی بهش گفتم منوببرید دکتر ،پدرمدستمو گرفت میخاست وسط خیابون منوبندازه بره، خدا شاهد هست اون شب رو، چ دردایی که نکشیذ قلبم و الان خونه مادرشوهرمهستم و هنوز عروسی نکردیم،الان هستم اینجا و میگم خدایا شکرت خونه خودمون نیستم ،فقط نمیزارم خانواده شوهرم بفهمن چ خانواده بذی دارم، دلم خیلی بی آرامش هست وقتی میبینم این همع سال زندگی کردم هیچکس پشتم نیست و خانواده ای ندارم، میدونه چ کسایی دشمن من هستن و قصد اسیب زدن دارن اما ب من میگه تو ادم بده هستی وتوبد هستی