وایی خیلی بده به شوهرت بگو چیزی درمورد زندگی تون اصلا به کسی نگه که میخواین چیکار کنین چیکار نکنین
اصلا نزاری شوهرت پولاشو بده مامانش جمع کنه دیگه راحت بگم بدبخت شدی
منم مامانبزرگم دقیقا مثل مادر شوهر توعه و از اول زندگی همینجوری بود و هست و دقیقا نزاشته که چیزی به نام مامانم کنه بابام
مامانم و بابام 15ساله ازدواج کردن بابای من وضعش عالی بود و هرشب بابام میرفت پولارو میداد مامانبزرگم و مامانبزرگم پولارو میشمرد و یک مقدار به بابام میداد واسه خرید و اینا و باقی موندشو مثلا پس انداز میکرد و خانواده ی بابام همیشه حسود بودن مخصوصا عموهام
من یادمه همیشه مامانبزرگم باپس انداز بابام میرفت همش طلا میخرید برای خودش و عمه هام
اون زمان بابای من کافه داشت و درامدش عالی بود تا اینکه یکی از عموهام اومد به بابام گفت کافه رو بفروشه و تعویض روغنی بزنه بابای من اصلا هیچ سر رشته ای از تعویض روغنی نداشت و به حرف عموم کرد و اومدن شریکی تعویض روغنی زدن من یادمه مامانم خیلی به بابام گفت اینکارو نکن ولی بابام به حرف خانواده اش کرد و چند ماه بعدش بابام برشکست کرد و کلا زندگیمون از این رو به اون رو شد
و بعدش بابام تعویض روغنی رو واگذار کرد به قیمت خیلی پایین چون مشتری کم داشت مجبور شد
و قرار شد با اون پول واگذاری و پس انداز دوباره کافه بزنه که مامانبزرگم کل پس انداز رو خرج کرده بود طلا خرید و حاضر نشد طلاهاشو که با پول پس انداز ما بوده بفروشه و دوباره بابام مغازه بزنه
و الان که بابای من کلی داره زحمت میکشه که یک کافی شاپ بزنه
مامانبزرگم با طلاهایی که با پول پس انداز ما بوده واسه عمم که 32سالشه مجرده 207 خریده
و اون عمه ی دیگم رو هم با نصف پولای ما زمان عروسیش جهیزیه خرید و عروسی گرفت و اینا
و اگه پول بابای من نبود اون زمان خانواده ی بابام الان هیچی نداشتن
و جالبی این هست که دیگه وقتی دیدن بابام برشکسته کرده و دیگه نمیتونه بهشون پول بده ارتباط رو خیلی کم کردن و کم کم اصلا انگاری بابای من بچه ی اونا نیست