جایی مشغول به کار بودم خیلی اول محیط مناسبی بود
دوستانه بود و همه با همکار کنار هم بودیم تعداد مون ۷ نفر . نمیتونم بگم چه شغل فعالیت داشتم
با خانم مدیر هم دوست بودیم خودش خواست با من دوست بشه ...
مدام پشت شوهرش که مدیر مون بود به من میگفت و میگفت و یکسال قصد جدایی داشت
خلاصه میزاره میره همه لوازم خونه جمع میکنه و در خواست مهریه .... میده
و تو این روند به من پیشنهاد ازدواج میده من به دل نگرفتم گفتم مرد ها وقتی شکست میخورن میخوان برای انتقام به همه پیشنهاد بدن . ولی دیدم به اون یکی همکار ام اسرار که قصد ام با فلانی جدی و راضی اش کن ....هی اونا اسرار به مدت یک ماه و در آخر کارمو تازگی ول کردم اینم بگم ااااااا هزار نفر تو محیط کار اومدن به خودش گفتن که فلانی خوشمون اومدهههه
حالم اصلا خوب نیست . اینم بگم دخترش عاشق منه و کلا چند باری بردمش خونه پیش خودم و هر کی میپرسید من و نسبتی باهاش دارم میگفت خواهرمه . اینم بگم باباش از من یک ماه کوچیک تر ام بود (مدیر)
خیلی حالم بده نمیدونم چرا
خیلی خسته ام دیگه اینم بگم چهره ام معمولی عمل ندارم چهره ام معصومانه میشه سال ب سال